تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
اگر چه در دل مسكين من قرار گرفت * و ليكن از دل مسكين من قرار ببرد
به هوش بودم و با اختيار در همه كار * ز من به عشوه‌گرى هوش و اختيار ببرد
كنون نه جان و نه دل دارم و نه عقل و نه هوش * چه عقل و هوش و دل و جان كه هر چهار ببرد
660
چو آمد او به ميان رفت مغربى ز ميان * چو او به كار درآمد مرا ز كار ببرد
[ نشان و نام من از روزگار باز مجوى * كه دوست نام و نشانم ز روزگار ببرد « 1 » ]

69

از جنبش اين دريا هر موج كه برخيزد * بر وادى جان آيد بر ساحل دل ريزد
دل را همه جان سازد جان را همه دل وانگه * جان و دل جانان را با يكديگر آميزد
جان و دل و جانان را با يكديگر آن لحظه * فرقى نتوان كردن تميز چو برخيزد
665
چون پادشه وحدت بگرفت ولايت را * آن ملك به دو كثرت بگذارد و بگريزد
جايى كه يقين آمد شك را چه محل باشد * ظلمت به كجا ماند با نور كه بستيزد « 2 » ؟
هامش
( 1 ) - در ملك و سپه آمده ( 2 ) - بگريزد - سپه