حسن مجموع جهان در نظرم مىآيد * چونك بر روى تو چشمم نگران مىگردد
بر تنم گر به لطافت نظرى مىفكند « 1 » * ز لطافت تن من جمله چو جان مىگردد
گرچه پيداست رخ دوست چو خورشيد ولى * هم ز پيدائى خود باز نهان مىگردد
650
آنك او معتكف جان و دل مغربى است * مغربى در طلبش گرد جهان مىگردد
68
دلى نداشتم آن نيز « 2 » بود يار ببرد * كدام دل كه نه آن يار غمگسار ببرد
به نيم غمزه روان چو من « 3 » هزار ببرد * به يك كرشمه دل همچو من نزار ببرد
هزاران نقش برانگيخت آن نگار ظريف * كه تا به نقش دل از دستم آن نگار ببرد
به يادگار دلى داشتم ز حضرت دوست * ندانم از چه سبب دوست يادگار ببرد
655
دلم كه آينه روى اوست داشت غبار * صفاى چهره او از دلم غبار ببرد
چو در ميانه درآمد خرد كنار گرفت * چو در كنار درآمد دل از كنار ببرد
هامش
( 1 ) - سپه فكن
( 2 ) - سپه آن هم
( 3 ) - ملك و سپه نزار