65
هر كه در جنت دل مثل تو حورى دارد * گر كند ميل به فردوس قصورى دارد
هست بىبهره ز ديدار تو در خلد برين * هر كه از جنت و از حور حضورى دارد
ديده هر لحظه پى ديدن مهر رويت * از فروغ رخ چون مهر تو نورى دارد
هست ذرات جهان آينه مهر رخت * مهر روى تو ز هر ذره ظهورى دارد
630
دل موسى صفتم در دل و در جان پنهان * هر زمان بهر تجلى تو طورى دارد
در خلافت چو دلم در قدم داود است * پس عجب نبود اگر ز آنكه زبورى دارد
همگى ملك سليمان به يكى مور دهد * التفاتى اگر آن دوست به مورى دارد
تا چه شاهد ز دل غمزده از دوست رسيد * مغربى را كه دلش بسط و سرورى دارد
66
مست ساقى خبر از جام و سبو كى دارد * تو مپندار كه او مستى ازين مىدارد
635
هيچ باهوش نيابد نفسى از مستى * آنك از ساقى جان جام پياپى دارد