62
دلى دارم كه در وى غم نگنجد * چه جاى غم كه شادى هم نگنجد
ميان ما و يار همدم ما * اگر همدم نباشد دم نگنجد
600
حديث بيشوكم اينجا رها كن * كه اينجا وصف بيشوكم نگنجد
چنان پر گشت گوش از نغمه دوست * كه در وى بانك زير و بم نگنجد
جز آن كشتى كه عالم خاتم اوست * دگر چيزى درين خاتم نگنجد
دلى كو فارغ است از سوز و ماتم * درو هم سور و هم ماتم نگنجد
زبان اى مغربى دركش ز گفتار * مگو چيزى كه در عالم نگنجد
605
رسد هرگز بجان آدمى زاد * كه آنجا عالم و آدم نگنجد
درين خلوت بجز دمساز نايد * درين مجلس بجز خرم نگنجد
در آن دل كو حريم خاص يارست * هر آن كو هست نامحرم نگنجد