تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩

63

بتم با هر سرى هر سو سروكارى دگر دارد * غمش با هر دلى سودا و بازارى دگر دارد
جمال و عشق آن دلبر ز هر معشوق و هر عاشق * به گاه جلوه نظارى و ديدارى دگر دارد
610
اگر چه ديدهء گلزار روى او ، مشو [ قانع « 1 » ] * كه روى او جز اين گلزار گلزارى دگر دارد
اگر او ديده‌اى دادت كه ديدارش به دو ديدى « 2 » * طلب كن ديده ديگر كه ديدارى دگر دارد
اگر در ساعتى صد بار رخسارش « 3 » به صد ديده * همىبينى مشو قانع كه رخسارى دگر دارد
چو گفتارش بدان گوشى كه او بخشيد نشنيدى * برو گوش دگر بستان كه گفتارى دگر دارد
مگو در شهر و بازارش خريدارش منم تنها * كه در هر شهر و بازارى خريدارى دگر دارد
615
تو تنها نيستى بيمار چشم شوخ آن دلبر * كه چشمش چون تو در هر گوشه بيمارى دگر دارد
نه تنها مغربى باشد گرفتار سر زلفش * كه زلف او بهر مويى گرفتارى دگر دارد
هامش
( 1 ) - سپه قاتع لندن - مانع ( 2 ) - سپه مدان بينى ( 3 ) - سپه ديدارش