مغربى ديده بدست آر پس آنگه بطلب * حسن يوسف كه شنيده است كه اعمى طلبد
61
مرا دليست كه در وى به غير دوست نگنجد * درين حظيره هر آنكس كه غير اوست نگنجد
590
ز مغز و پوست برون آ كه در حظيره قدس « 1 » * كسى نيامده بيرون ز مغز و پوست نگنجد
سراى حضرت جانان ز رنگ و بوست مقدس * در آن سراى كسى را كه رنگ و بوست نگنجد
چو آينه همگى روى باش بهر تجلى * كه نور او به دلى كان نه جمله روست نگنجد
تو از ميانه ميدان كناره گير كه اينجا * جز آنك در خم چوگان او چو گوست نگنجد
دلى چو بحر بيابد و گرنه موج محيطش * در آن دلى كه به تنگى بسان جوست نگنجد
595
ميان مجلس درياكشان به جام حقيقت * سرى كه مست ز جام خم و سبوست نگنجد
به پيش يار بدين وصف و خلق و خو نتوان شد * از آنك هر كه بدين وصف و خلق و خوست نگنجد
ز گفت و گوى گذر كن چو مغربى كه درين كوى * كسى كه ميل دلش سوى گفتوگوست نگنجد
هامش
( 1 ) - ملك قدسى