تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
من بر مثال ماهيم افتاده از دريا برون * باشد چو موجى دررسد بازم به دريا دركشد
وقتست كان خورشيد ما و آن ماه و آن ناهيد ما * از برج دل طالع شود وز اندرون سر بر زند
آن آفتاب مشرقى پيدا شود از مغربى * كز مغربى را آينه پنهان نباشد در نمد « 1 »

60

580
دل من هر نفسى از تو تجلى طلبد * دم بدم ديده مجنون رخ ليلى طلبد
هر كه او ديده بود چهره و بالاى ترا * كى ز ايزد به دعا روضه و طوبى طلبد
در جهان ذره‌اى از مهر رخت خالى نيست * كو ز ديدار تو در جنت اعلى طلبد
ما به دنيى طلبيديم بديديم عيان * زاهد گم‌شده آن را كه به عقبى طلبد
معنى و صورت ما صورت و معنى وى است * حبذا آنك چنين صورت و معنى طلبد
585
جز كه در مملكت فقر و فنا نتوان يافت * صوفى آن چيز كه در خانه تقوى طلبد
جان من در همه ذرات جهان يافته است * آنچه موسى ز سر طور تجلى طلبد
در دوم مرتبه چون شكل الف مىگردد * پس عجب نبود اگر كس الف از بى طلبد
هامش
( 1 ) - اين غزل در ملك نيست