حسن و عشق دوست را مجنون و ليلى مظهرند * تهمتى بر ليلى و مجنون نمىبايد نهاد
يار گه چونست و گه بىچون و گه بىچون و چون * چون و همچون را همه بىچون نمىبايد نهاد
آنچه گردانست گرداننده « 1 » گردون مدان « 2 » * فعل گردش را برين گردون نمىبايد نهاد
570
مغربى اسرار بحربى كران را پيش ازين * از زبان موج ، بر هامون نمىبايد نهاد
59
از جنبش بحر قدم برخاست موج بىعدد * وز موج درياى ازل پر گشت صحراى ابد
از موج بحر بىكران صحرا و دريا شد يكى * صحرا يقين دريا شود چون يابد از دريا مدد
اندر سراى لم يزل باشد ابد عين ازل * سر در هم آرد دايره از پيش برخيزد عدد
اندر جهان پرعدد واحد احد نبود ولى * در خطه ملك احد واحد بود عين احد
575
اندر يكى صد بين نهان در صد يكى را بين عيان * از صد يكى گفتم يدان صد را ز يك يك را ز صد
ليكن جهان جسم و جان گرچه شد از دريا عيان * بر روى بحر بىكران باشد چو بر دريا زند
هامش
( 1 ) - ملك - گردانيده
( 2 ) - سپه بدان