58
پا ز حد خويشتن بيرون نمىبايد نهاد * گر نهادى پيش ازين اكنون نمىبايد نهاد
فعل ناموزون را موزون نمىبايد شمرد * قول ناموزون را موزون نمىبايد نهاد
حد هر چيزى چو دانستى و نعت و وصف او * ز آنچه هست او را كم و افزون نمىبايد نهاد
هرچه مادون حق آمد پيش مادون آن بود * نام حق را هيچ بر مادون نمىبايد نهاد
560
آنچه از دونست از عالى نمىبايد گرفت * و آنچه از عالى بود بر دون نمىبايد نهاد
عاشقان را جز رسوم خلق رسمى ديگرست * بهر ايشان رسم ديگرگون نمىبايد نهاد
دل به دام زلف دلداران نمىبايد فكند * پاى در زنجير ، چون مجنون نمىبايد نهاد
چنگ دل در زلف مهرويان نمىبايد زدن * دست را بر مار « 1 » پرافسون نمىبايد نهاد
چون شناور نيستى بر گرد هر جيحون مگرد * بىشنايى پاى بر جيحون نمىبايد نهاد
565
دل كه شد مفتون چشم فتنه جوى دلبرى * هيچ دل ديگر بر آن مفتون نمىبايد نهاد
اى كليم دل ز طور خويش پا بيرون منه * از گليم خويش پا بيرون نمىبايد نهاد
هامش
( 1 ) - سپه - بى