535
در آيه مجلس مردان بخور شراب تجلى * شراب مرد تجلى بود نهام خبائث
ترا شراب تجلى ز دست خويش رهاند * از آنك باده باقيست بر فناى تو باعث
چو مغربى ز ميان شد نشست يار به جايش * خوشا كسى كه بود دلبرش خليفه و وارث
56
چو بحر نامتناهيست دايما امواج * حجاب وحدت درياست كثرت امواج
جهان و هرچه درو هست جنبش درياست * ز فقر بحر بساحل همىكند اخراج
540
دلم كه ساحل « 1 » درياى بىنهايت اوست * بود مدام به امواج بحر او محتاج
علاج درد دلم غير موج دريا نيست * چه طرفه درد كه موجش بود دوا و علاج
كسى كه موج به دريا كشيدش از ساحل * وقوف يافت ز سر حقيقت و معراج
بهر خسى نرسد زين محيط درو گهر * يكى به خس رسد از وى ، يكى به گوهر و تاج
ارين محيط كه عالم به جنب اوست سراب * مراست عذب فرات و تراست ملح اجاج « 2 »
545
به لون و طعم اگر آب مختلف باشد * ز اختلاف محل است و انحراف مزاج
هامش
( 1 ) - سايل هم در نسخه آمده
( 2 ) - نمك تلخ