تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
525
دلى كه عرش و نظرگاه ذات پاك قديم است * چو ذات پاك قديم است بىكران و نهايت
زهى ظهور و زهى جلوه‌گاه و مظهر جامع * زهى سرير و زهى پادشاه و ملك و ولايت
بود ز اسم وز رسم وز نعت و وصف مجرد * برون ز عالم مدح است و ذم و شكر و شكايت
ز بس كه مغربى با دوست گشته است مصاحب * صفات دوست درو كرده است جمله سرايت

55

بيار ساقى باقى بريز بر من حادث * مى قديم كه تا وارهم ز دست « 1 » حوادث
530
چو در زمين دلم تخم مهر خويش فكندى * به آب باده « 2 » برويان كه نيست به ز تو حادث
از آن شراب به كنعان نوح گر برسيدى * نگشتى غرقه طوفان چو سام و حام و چو يافث
ببوى باده توان مرد و باز زنده توان شد * كه همچنانك مميت است و محيى و باعث
حيات يافت از آن سام نوح از دم عيسى * كه او ببوى همين باده بود تافح و نافث
دلا به خود نظرى كن برون ز خود سفرى كن * كه هيچ كار نيابد ز مرد كاهل و لابث
هامش
( 1 ) - سپه - بند ( 2 ) - سپه - ديده