515
هر آن صفت كه شه ملك راست غالب اوصاف * همان صفت كند اندر سپاه شاه سرايت
مگوى هيچ ز آغاز و انتها كه جهان را * رسيد كار به انجام و انتهاست نهايت
دلم رسيد چو بىاسم و رسم و جاه و جهت شد * بهغايتى كه مر او را ، نه انتهاست نه غايت
هر آنك باز بكردست گوش هوش جهان را * برش حديث حقايق فسانه است و حكايت
رسيده است به صحت ز راه كشف و تجلى * بر آن حديث كه از مغربى كنند روايت
54
520
مرا دلى است كه او را نه انتهاست نه غايت * نهايت همه دلها به پيش اوست بدايت
چو برزخى كه بود در ميان ظاهر و باطن * ميان ختم نبوت فتاده است و ولايت
ازوست بر همه جانها فروغ و تاب تجلى * ازوست بر همه دلها ظهور نور هدايت
روان او ز تصور گذشته است و تفكر * عيان او ز خبر وارهيده است و حكايت
علوم او ز طريق تجلى است و تدنى * نه از طريقه عقلست و بحث و نقل و روايت