نيست ما را هر گدايى چون سزاى بندگى * چون فرستى بندگى را شاه و سلطانم فرست
اى خدا چون كدخدايم ساختى بىكد و كد « 1 » * آنچه دانى كدخدا را بايد آن ، آنم فرست
چونك در ملك فنا و فقر شاهم كردهاى * هر زمان باج « 2 » و خراج از پيش شاهانم فرست
از زبان مغربى با عز و ملك و دين بگو * كز بر خود گوسفند و گندم و نانم فرست
510
[ آنچه دانى هر مه و هر سال مىبايد مرا * گر فرستى بعد از آن هر سال چندانم فرست ] « 3 »
53
گذشت عهد نبوت رسيد دور ، ولايت * نماند حاجت امت به معجزات و به آيت
ز شرك ، روى بتوحيد كردهاند خلايق * نهادهاند بتحقيق رخ به راه هدايت
نهايت امم انبيا رسول گذشته * به پيش امت مرحوم احمدست ولايت
چنانك ختم نبوت در انبياست به احمد * بر اولياى ويست انتها و ختم ولايت
هامش
( 1 ) - ملك - كروفر
( 2 ) - تاج سپه و ملك
( 3 ) - اين بيت از ملك افزود شد .