او را نتوان گفت كه از آدم و حواست * كس شكل چنين ز آدم و حوا نشمردست
يغماى دل خلق جهان مىكند اين كرد * ماننده تركان همگى تازد و بر دست
با حسن رخش حسن خلايق همه فتح است * با لعل لبش جام مصفا همه در دست
هر دل كه برو نقش جهان بود منقش * نقش رخ او آمده آن را بستر دست
500
كس نيست كه رخت دل خود را به چنين كرد * در راه هوا جمله به كلى نسير دست
اى مغربى از دلبر خود گوى سخن را * كو نه عرب و نه عجم و رومى و كردست
52
ز آسمان غيبت اول ايزد « 1 » ، خوانم فرست * پس براى خوردن خوان تو مهمانم فرست
از براى شكر نعمتهاى بىپايان تو * نعمت بىمنتها و حد و پايانم فرست
چون تنم پيدا و جانم هست پنهان دايما * قوت و قوتى « 1 » تو بىپيدا و پنهانم فرست
505
تا مگر موجى كشد بازم ز ساحل در محيط * هر زمان صد موج چون درياى عمانم فرست
هامش
( 1 ) - سپه قوت و قوت از پى