اى مغربى تو ديده بدست آر ، زآنكه دوست * چون آفتاب در رخ « 1 » هر ديده ظاهر است
49
اين جوش كه از ميكده برخاست چه جوش است * اين جوش مگر از خم آن بادهفروش است
اين ديده ندانم كه چرا مست و خراب است * و اين عقل ندانم كه چرا رفته ز هوش است
دل باده كجا خورد ندانم شب دوشين * گو ، بىخبر و مست و خراب از شب دوش است
480
آن « 2 » كيست كه در گوش دل آهسته سخنگوست * وان كيست كه اندر پس آن پرده به گوش است
در گوش فلك از مه نو حلقه كه انداخت * اين چرخ ندانم كه كرا حلقه به گوش است
اين مهره مهر از چه برين چرخ روان است * بر اطلس گردون ز كواكب چه نقوش است
اى هدهد جان ره به سليمان نتوان « 1 » برد * بر « 2 » درگه او بس ز طيور است و وحوش است
ساكن « 3 » نشود بحر دل مغربى از خويش * يا رب « 4 » ز چه باده است كه در جنبش و جوش است
50
485
آنچه جان گفت بدل باز نمىيارم گفت * به كسى رمزى از آن يار نمىيارم گفت
هامش
( 1 ) - سپه ذره
( 2 ) لندن ديده است
( 3 ) در ملك نيست
( 4 ) - سپه اين بيت در ملك نيامده است .