تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
465
آنچه پرسيد ازو شنيد جواب * گفت مايل كه اين جواب من است
مهر « 1 » رويش به مغربى مىگفت * تابش روى آفتاب من است
من ز فرط عنايتم پنهان * پرتو ذات من حجاب من است

48

آن‌كس كه ديده در طلب او مسافر است * عمريست تا كه در دل و جانم مجاور است
و آن‌كس كه حسن روى بتان حسن روى اوست * در حسن روى خويش ز هر ديده ناظر است
470
دل را به سحر غمزه خوبان همىبرد * آن غمزه را نگر كه ز هر غمزه ساحر است
از چشم او مپرس كه تركى است جنگ جوى * از زلف او نگوى كه هندوى كافر است
گفتم كه ذاكرم مگر آن دوست را به خود * خود راست كز زبان من آن دوست ذاكر است
غايب مباش يك نفس از دوست زانك دوست * در غيبت و حضور تو پيوسته حاضر است
حسن ويست آنك مر او را نه اول اوست * عشق من است آنك مر او را نه آخر است
475
گر در فنون عشوه‌گرى حاضر « 2 » است دوست * دل در فنون عشوه خرى سخت ماهر است
هامش
( 1 ) - در نسخه سپه اين بيت آخر آمده در نسخه ملك نيست ( 2 ) - سپه ماهر است
ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 105 | شمس الدين محمد تبريزى مغربى / ابو طالب مير عابدينى