تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
هر كسى را ، هست راهى سوى او در هر نفس * راهها در هر نفس زان سوى او بىانتهاست
455
ره به كويش هر كه برد از وى برون نامد « 1 » دگر * چون برون آيد دگر چون كوى او بىانتهاست
بهر هر دل هر طرف محراب ديگر مىنهد * ابروش زان قبله ابروى او بىانتهاست
طاقت نيروى بازويش كجا آرد دلم * ز آنك دل بىطاقت و نيروى او بىانتهاست
مغربى را گوى دل اندر خم چوگان اوست * عرضه ميدان براى گوى او بىانتهاست

47

ريخت خونم كه اين شراب من است * سوخت جانم كه اين كباب من است
460
چونك چشم خراب و مستم ديد * گفت كين بى خود و خراب من است
چونكه در بوته غمم بگداخت * گفت در زير لب كه آب من است
چون در آن آب ، روى خود را ديد * گفت كين عكس آفتاب من است
كرد با عكس روى خويش خطاب * يعنى اين مظهر خطاب من است
گفت با تو عتاب‌ها دارم * گر ترا طاقت عتاب من است
هامش
( 1 ) - سپه نايد و اين غزل در ملك نيست .
ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 104 | شمس الدين محمد تبريزى مغربى / ابو طالب مير عابدينى