تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
رخت ز پرتو خود در نقاب مىباشد * عجب بود كه بود غير ازين نقاب رخت
حجاب روى تو گر هست نيست جز تابش * و گرنه چيست دگر تا بود حجاب رخت
445
به غير چشم تو در روى تو نكرد گاه * ار آنك ديده كس را نبود تاب رخت
نوشته‌اند بر اوراق چهره خوبان * به خط خوب دو سه آيت از كتاب رخت
به آب روى تو سوگند مىخورد جانم * كه دل در آتش سوزنده است ز آب رخت
دلا هميشه رخت متقلب به جانب ماست * به سوى هيچ‌كسى نيست انقلاب رخت
چگونه روى به غير جناب ما آرد * از آنك بس متعالى بود جناب رخت
450
بسى به مشرق و مغرب طلوع كرد و غروب * كه تا به مغربى ظاهر شد آفتاب رخت

46

سحرهاى غمزه جادوى او بىانتهاست * عشوه‌هاى طرفه هندوى او بىانتهاست
دل شد اندر پيچ و تاب حلقه گيسوش گم * پيچ و تاب حلقه گيسوى او بىانتهاست
در سر زلفش ندانم در كجا افتاده است * تا كدامين سوى دارد موى او بىانتهاست