گفتمش ماه و خورى گفت كه بر چرخ چنين « 1 » * سروقد زهره چنين ماه و خورى نتوان يافت
چون برى يافتم از سروقدش گفت « 2 » [ خرد ] * اين خلاف است كه از سرو برى نتوان يافت
435
ز سر زلف وى اخبار دلم پرسيدم * گفت از آن گمشدهء ما خبرى نتوان يافت
تا شده همچو نسيم « 3 » سحرى بىسر و پا * سحرى بر سر كويش گذرى نتوان يافت
نيست خالى نفسى روى تو از جلوهگرى * همو رويت بجهان جلوهگرى نتوان يافت
گفته بودى كه تو بر ما دگرى بگزيدى « 4 » * چون گزينم كه به حسنت دگرى نتوان يافت
بهر تير غم عشقت سپرى مىجستم * گفت جانم كه به از من سپرى نتوان يافت
440
در غم زلف چو چوگان تو گوى دل ما * همچو گوى است كزو پا و سرى نتوان يافت
مغربى ناشده چون آينه صافى و لطيف * سوى خود هيچ ز خوبان نظرى نتوان يافت
45
نهان به پرتو خويش است آفتاب رخت * از آنك مانع ادراك اوست تاب رخت
هامش
( 1 ) - سپه برين
( 2 ) - ملك چرا و لندن مرو و سيه خرد اوست كه خرد انتخاب شد
( 3 ) - ملك و سپه تا لندن نا
( 4 ) - سپه - بگزينى