تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
از براى او همىكردم كنار از ما و من * باز ديدم آخرالامرش كه او ما و من است
آنك مىپنداشتم كاغيار بود آن « 1 » يار بود * و آنچه گلخن مىنمود اكنون بديدم گلشن است
از صفاى چهره او خلوت جان با صفاست * وز فروغ نور « 2 » رويش خانه دل روشن است
415
همچنان كو در دل مسكين ما دارد وطن * زلف مسكينش دل مسكين ما را مسكن است
در شب تاريك مويش نور روشن رهنماست * كاروان جان و دل را گرچه چشمش رهزن است
سر برآرد از گريبان جهان چون آفتاب * يوسف حسنش از آن كو را جهان پيراهن است
دست در دامان وصل او زدم ليكن چو نيك * ديده بگشودم بديدم دست او در دامن است
چون بتابد آفتاب مشرقى در مغربى * چونك او را در درون دل هزاران روزن است

43

420
آنكه او در هر لباسى شد عيان پيداست كيست * وانك هست از جملهء عالم نهان پيداست كيست
و آنك در بهر تماشا آمد از خلوت برون * تا همه عالم بديدنش عيان پيداست كيست
و آنك چون آمد به صحراى جهان بهر ظهور * كرد در بر خلعتى از جسم و جان پيداست كيست
هامش
( 1 ) - سپه - او ( 2 ) - سپه - مهر