تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩

41

چو باده چشم تو خورده است دل خراب چراست * چو خال تو است بر آتش جگر كباب چراست
ز پيچ زلف تو در تاب رفت مهر رخت * چو زوست تابش رويت ازو به تاب چراست
چو نيست عهدشكن عير زلف پرشكنت * بگو كه با دل مسكينت اين عقاب چراست
405
ز من هر آنچ تو مىگوئى آن همىشنوى * چو من صداى توام با منت خطاب چراست
چو نيست غير تو كس از چه مىشوى پنهان * چو ناظر تو ، تويى بر رخت نقاب چراست
اگر چه « 1 » در خم چوگان تو است گوى دلم * ز چيست منقلب آخر در انقلاب چراست
ز باد پرس كه دريا ز كيست آشفته * ز بحر پرس كه كشتى در اضطراب چراست
چو ما هر آنچ تو دادى بما همان خورديم * زياده هيچ نخورديم پس حساب « 2 » چراست
410
كتاب مغربى چون نسخه كتاب تو است * ازو مپرس كه اين حرف در كتاب چراست

42

با من است آن‌كس كه بودم « 3 » طالب او را با من است * هم تنم را جان شيرين است و هم جان را تن است
هامش
( 1 ) - سپه و ملك - حال ( 2 ) - سپه خطاب ( 3 ) - سپه - كه هستم