تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
جهان و هرچه درو هست سر بسر موجى * ز جوش و جنبش درياى بىكرانه ماست
380
بجز فسانه ما هيچ‌كس نمىگويد * تو هرچه مىشنوى در جهان فسانه ماست
خروش و ولوله و گفت‌وگو و جوش « 1 » جهان * [ صلا ] « 2 » و نغمه و آوازهء ترانه ماست
كليد مخزن اسرار مغربى دارد * چه مدتيست كه او خازن خزانه ماست
اگر زمان نبوت گذشت و دور رسل * ولى ظهور ولايت درين زمانه ماست

39

آنچه كفر است بر خلق ، بر ما دين است * تلخ و ترش همه عالم بر ما شيرين است
385
چشم حق بين بجز از حق نتواند ديدن * باطل اندر نظر مردم باطل بين است
گل توحيد نرويد ز زمينى كه درو * خار شرك و حسد كبر و ريا و كين است
مسكن دوست « 3 » ز جان مىطلبيدم گفتا * مسكن دوست اگر هست دل مسكين است
مرد كوته‌نظر از بهر بهشت است به كار * از قصور است كه او ناظر حور العين است
نيست در جنت ارباب حقيقت جز حق « 4 » * جنت اهل حقيقت به حقيقت اين است
هامش
( 1 ) - ملك جمله - ( 2 ) - ملك صلا . لندن صدا ( 3 ) - سپه - دل ( 4 ) - يار - ملك