390
گرچه با آن بت چينى نظرى دارى ليك * آنچه منظور تو آمد شيخ رنگين است
نظرت هيچ بدان نقش و نگار چين نيست * ز آنك چشم تو بدان « 1 » نقش نگار چين است
مغربى از توبه تلوين تو در جمله صور * نيست محبوب كه او را صفت تمكين است
40
هر آنكه طالب آن حضرتست مطلوب است * محب دوست به تحقيق عين محبوب است
تراست يوسف كنعان درون جان پنهان * ولى چه سود كه چشمت چو چشم يعقوب است
395
دواى درد درون را هم از درون بطلب * اگر چه درد تو افزون ز درد ايوب است
مگو كه هيچ نداريم ما به دو نسبت * كه نيست هيچكسى كو به دو نه منسوب است
براى آنك كند پاك خانه خود را * ميان به بسته دلم بر مثال جاروب است
نمونهايست ز ديوان و دفتر حسنش * هر آن چه بر ورق كائنات مكتوب است
به حسن چهره او درنگر كه بس نيكوست * به خط دوست نظر كن كه بس خط خوب است
400
ز حسن اوست كه در كائنات پيوسته * خروش و ولوله و شور و جوش و آشوب است
ز مغربى است كه رويش ز مغرب « 2 » است نهان * كه مغربى به خود از روى دوست محجوب است
هامش
( 1 ) - سپه بر آن
( 2 ) - ملك مغربى است