370
با وجود آنكه حسن او برون است از خيال * در دماغ هر كسى از وى خيالى ديگر است
گرچه عالم سر بسر نقش و مثال روى اوست * ليكن او را هر زمان در دل مثالى ديگر است
سوى او هرگز به بال پر او نتوان پريد * هم ببال او توان كان پروبالى ديگر است
هيچ كس « 1 » گرچه ز حالى نيست خالى در جهان * ليكن اين حالى كه ما را هست حالى ديگر است
گوش دل نگشوده نتوانى شنيدن اين مقال * زانكه هر سمعى « 2 » سزاوار مقالى ديگر است
375
مغربى را در نظر پيوسته زان ابرو و رو * هر طرف بدرى و هر جانب هلالى ديگر است
38
صفا و روشنىاى كه اندرون خانه ماست * ز عكس چهره آن دلربا يگانه ماست
خرد كه بىخبر از كائنات افتاده است * خراب جرعه از باده شبانه ماست
ز زلف و خال بتان پاش بر حذر داريم * كه زلف و خال بتان دام ما و دانه ماست
تو از نشانه ما غافلى و بىخبرى * و گرنه هرچه تو مىبينى آن نشانه ماست
به يك بهانه جهان را پديد آورديم * جهان پديد شده از پى بهانه ماست
هامش
( 1 ) - سپه هرگز
( 2 ) - ملك معنى