تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
هيچ كويى نيست خالى زان پرىرو در جهان * دل بهر كويى كه مىآيد فرود آن كوى اوست
355
مغربى زان مىكند ميلى به گلشن كاندرو * هرچه را رنگى و بويى هست رنگ و بوى اوست

36

بيدل و دلدار نتوانم نشست * بىجمال يار نتوانم نشست
صحبت يارم چو مىآيد بدست * پيش با اغيار نتوانم نشست
ساقيم چون چشم مست او بود * يك زمان هشيار نتوانم نشست
چون بت و زنار زلف روى اوست * بىبت و زنار نتوانم نشست
360
بر اميد و عدهء ديدار گل * بيش ازين با خار نتوانم نشست
بلبل‌آسا در گلستان رخش * يك دم از گفتار نتوانم نشست
يار ما آمد به بازار « 1 » ظهور * گفت بىبازار نتوانم نشست
زانك در خلوت سراى خويشتن * بىاولوالابصار نتوانم نشست
چون هزاران كار دارم هر نفس * يك زمان بىكار نتوانم نشست
365
بر فكندم پرده از رخسار خويش * پرده بر رخسار ، نتوانم نشست
مغربى را گفت بنگر در رخم * زانك بىنظار « 2 » نتوانم نشست

37

چون رخت را هر زمان حسن و جمالى ديگر است * لا جرم هر دم مرا با تو وصالى ديگر است
اينكه هر ساعت جمالى مىنمايد روى تو * پيش ارباب كمالات اين كمالى ديگر است
بر بياض روى دلبر از براى دلبرى * از سواد خطوخالت خط و خالى ديگر است
هامش
( 1 ) - سپه از ( 2 ) - نظاره - ملك سپه - انظار لندن