تو « 1 » بدين چشم كجا چهره معنى بينى * چشم صورت دگر و چشم معانى دگر است
نقش حرفى كه بر زير و زبر مىبينى * در كتابيست كه آنجا همه زير و زبر است
345
ورنه بيرون ز كتاب زبر و زير جهان * همه پى زير و زبر گفتن و ديدن زبرست
مغربى علم تر و خشك ز دل بر مىخوان * دل كتابى است كه او جامع هر خشك و ترست
35
حسن روى هر پرىرويى ز حسن روى اوست * آب حسن و دلبرى هر سو روان از جوى اوست
كعبهء اهل نظر رخسار جانبخش [ وى ] « 2 » است * قبلهء ارباب دل طاق خم ابروى اوست
هر كسى گرچه به سويى روى مىآرد ولى * در حقيقت روى خلق جمله عالم سوى اوست
350
مسكن و ماواى جانها زلف مشكينش بود * مجمع مجموع دلها حلقه گيسوى اوست
تا نبد از وى طلب او را كسى طالب نشد * جستوجويى گر بود ما را ز جستوجوى اوست
دست رومى رخش از زنگى خطش قويست * ترك چشمش در پناه طرهء هندوى اوست
آن كه از چشم پرىرويان به صد افسونگرى * دل ز مردم مىربايد غمزه جادوى اوست
هامش
( 1 ) - ملك بدان
( 2 ) - ملك - وى است اصلاب شد .