و گروهى گفتند كه اصل سماع از لذت خطاب « كن » پديد آمد و اين نيكوتر است . و آن خطاب آن است كه عالم را گفت : « بباش » ببود . اول لذتى كه به چيزها رسيد ، لذت اين خطاب رسيد و خطاب لا محالة مسموع باشد و ليكن چيزها را اندر وقت هست گشتن سمع نبود ، اكنون چون مستمع گشتند ، سماع مر ايشان را غذا گشت بر بوى و ياد آن سماع خطاب اول .
و گروهى گفتند : سماع نصيب مر روح را است نه مر نفس را . از بهر آن كه هر چيزى را به چيزى تعلق است مگر روح كه وى علوى است و به چيزى تعلق ندارد چون او را به كالبد بنده اندر آرند به « 1 » مجرد فعل مولى باشد و اندر ميان واسطه نباشد ، هر وقتى كه سماع شنود آن لذت گرد آوردن وى با شخص ، او را متواجد گرداند .
و گروهى گفتند كه اصل سماع از آنجا است كه ارواح علوىاند و با تسبيح ملايكه الفت گرفته بودند . چون ايشان را از آنجا جدا كردند اگر به واسطهاى آوردندى به كالبد ، از درد فراق سماع آن تسبيح ، يك جان به كالبد قرار نگرفتى . و ليكن چون جان را بىواسطه به كالبد آورد ، آن لذت رفع وسايط ، مرجان را از لذت سماع تسبيح ملايكه غايب گردانيد - چون سماعى پديد آيد آن لذت سماع تسبيح او را ياد آيد ، آن تواجد و اضطراب از آنجا است - [ كه ] از شوق وطن اضطراب آورد .
و گروهى گفتند : اصل سماع از آنجا است كه حق تعالى چون جان به كالبد آدم فرود آورد ، عطسهاى داد آدم را عليه السلام خطاب آمد كه :
« يرحمك ربك يا آدم » ، جان بر لذت آن ذكر خطاب قرار گرفت اكنون چون سماع پديد آيد ، او را لذت سماع آن ذكر ياد آيد اضطراب و وجد پديد آيد .
هامش
( 1 ) - خلاصه : و تصحيح با توجه به معنى و ص 196 ج 4 شرح تعرف به عمل آمده است .