پس ابو سليمان اين را تفسير كرد و گفت چشمهاى دلهاشان گشاده گشته است و چشمهاى سرشان بسته گشته . يعنى آن كه كبودى چشم كنيزك نديده است نه بدان بوده است [ كه ] كنيزك كبود چشم نيست ، لكن چشم دلش گشادهء غيبت است ، چون نظارهء غيبت مىكند چشم سرش از حاضر بسته گشته است حاضر نمىبيند و چون ابو سليمان خبر داد كه غايبى اوزاعى از كبود چشمى كنيزك با بقاى لذت سياه چشمى بود در او يعنى او را گفتند كبود چشم است جواب داد او كبود چشم است ؟ اگر در او فرق بودى ميان كبودى و سياهى اين جواب ندادى با آن كه در او از حظوظ نفسانى چندانى بود كه سياه چشم را بر كبود چشم فضل باشد اما سر او به شغل خدا چنان مشغول گشته بود و غايب گشته كه از سياهى و كبودى چشم خبر نداشت و حظ در او قايم بود اما او از آن حظ غايب بود .
و شهود آن باشد كه آن چه بيند به خدا بيند نه به خويشتن و آن باشد كه آن چه گيرد به حكم بندگى گيرد و خضوع بشريت نه از بهر لذت و شهوت باشد .
يعنى چون بدانست كه بنده است داند كه بنده را اختيار نيست و مخلوق است و مخلوق را بر خالق اعتراض نرسد و مملوك است و مملوك را با مالك خصومت نيست و بشر است و بشر را با حق منازعت نيست اگر ندهد صبر و رضا پيش آرد اظهار بندگى را و چون بدهد بستاند و شكر و ديدار منت پيش آرد حكم مملوكى را نه از بهر طمع خويش را يا لذت طبع را يا شهوت نفس را .
و غيبتى ديگر است پس از اين يعنى برتر از اين و آن آن است كه غايب گردد از دار فناء و فانى به ديدن بقاء و باقى نه به چيزى ديگر و اين چنان باشد كه دار بقاء را شاهد گردد و از دار فناء غايب گردد و چون حق باقى را شاهد گردد از خلق فانى غايب گردد تا به معنى مشاهده چنان باقى گردد كه گويى با بقاء است اگر چه نه با بقاء است و به معنى غيبت از فانى چنان گردد كه گويى
خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 391
مساهمون: مجهول
ص٣٩١