غايب گردد ميت باشد نه سكران . و اين غيبت چنان باشد كه ميان مرافق و ملاذ و ميان اضداد ايشان فرق نداند كردن ، از بهر آن كه غلبات يافتن حق بنده را ساقط گرداند از تميز كردن ميان آن چه او را از آن الم باشد يا لذت چنان كه روايت كردهاند در حديث حارثه كه چون مصطفى عليه السلام از او حقيقت ايمان پرسيد او خبر داد كه نفس من از دنيا دور گشته است پس چون مصطفى از او نشان و دليل اين خواست او گفت : نزديك من سنگ و كلوخ و زر و سيم يكسان است از بهر آن كه هر كسى كه او را به چيزى تعلق باشد به نزديك او ميان آن چيز و غير آن چيز تميز باشد و چون علاقت منقطع گردد تميز برخيزد و چون به حق مشغول گشت از غير حق غايب گردد و تميز برخيزد .
چنان كه عبد اللّه بن مسعود رضى اللّه عنه به خدا سوگند ياد مىكند كه باك ندارم كه بر كدام حال رفتم بر توانگرى يا درويشى . اگر بر فقر افتم در او صبر است و اگر بر توانگرى افتم درو شكر است .
و گفت : بنده را توانگرى بارفقتر از درويشى اما عبد اللّه بن مسعود را حالى پديد آمده بود كه او را در ميان هر دو تميز نمانده و او را غلبه كرده بود آن چه حق را بر او واجب بود از صبر و شكر تا ديدار وجوب حق به صبر او را از فقر غايب گردانيد و ديدار وجوب حق به شكر او را از غنا غايب گردانيد « 1 » .
هامش
( 1 ) - در نسخهء عربى التعرف ص 116 پس از اين جملهاى با دو بيت عربى آمده است ولى در شرح تعرف نه اصل آن ذكر شده و نه ترجمهاش و اين است آن جمله و دو بيت :
و انشد بعضهم :قد استولى على قلبى هواك * و ما لى فى فؤادى من سواكفلو قطعتنى فى الحب اربا * لما حن الفؤاد الى سواككه ترجمهء آن چنين است :
و يكى از آنان چنين خواند : مهرت بر قلبم چيره است و در دلم جز ترا راه نيست اگر در دوستى بند از بندم جدا كنى دل جز براى تو ناله سر نمىكند