دانم كه نيكى اوميد داشتند به تو كه بر ايشان بر هيچ رنج نيايد و ترا يافتند « 1 » و من به دل همىسوزم و نيز جهد همىكنم و از همه عالم تبرا همىكنم تا صفات ظاهر و باطن من فانى گشته است از خلق و من با چندين بلا كشيدن همى راه نيابم ، ايشان به اندكى شغل نزديكى يافتند و من با چندين شغل دور ماندهام .
باز گفت معناه ، حال خويش همى چنان بينم كه مجموع گشتن من به تو و فانى گشتن من از غير تو به تو تقرب است و اين جمع و فناى من هر دو صفت منند و به تو قرب يافتن به صفت خود محال است كه قرب به تو جز به تو نباشد . يعنى هر چند [ من ] « 2 » جويم و خواهم تا تو راه ندهى و نخواهى نيابم .
و باز گفت [ گرو ] « 2 » هى به تو تقرب جستند به افعال و طاعات خويش مر ايشان را وصال [ دادى ] « 2 » به فضل خويش نه به عمل ايشان ، اما ايشان بارى افعال داشتند كه بدان افعال تقرب كردند و مرا هيچ فعل نيست كه ترا بشايد تا بدان فعل به تو تقرب كنم و از آرزوى قرب تو همى هلاك شوم و از اينجا كه منم راه نيست مرا به قرب تو پس چون بىچارگان فروماندهام .
ايضا انشدونا للنورى رحمة اللّه عليه :
يا من اشاهده عنى فاحسبه * منى قريبا و قد عزت مطالبه
گفت يا آن كسى كه مر او را همىبينم به مشاهدت سر ، چون ديدم چنين پندارم كه به من نزديك است چون نيك بنگرم جستن و يافتن وى دشوار است .
يعنى مشاهدت سر بر غايب افتد و اندر حال مشاهدت صفت مشاهد آن باشد كه يافته است و ليكن هرگز غايب موجود نباشد پس وجود نيست و مشاهدت
هامش
( 1 ) - شرح تعرف ج 3 ص 168 : كسانى را مىدانم كه به يك اميد داشتن به تو كه بر ايشان هيچ رنج نيامد ترا يافتند
( 2 ) - آن چه بين قلاب قرار دارد از متن خلاصه محو شده و از ص 168 ج 3 شرح تعرف نقل گرديده است .