نانهادن . چون اين حد بداند او را خصومت و اعتراض نماند ، ديگر آن كه بنده را ملك نباشد چون اين بداند او را بخل نماند و با خلق منازعت نماند چه اندر ملك ديگران منازعت و بخل كردن محال است . و ديگر حد امر و نهى نگاه دارد و هر كجا رضاى خداوند بيند آنجا ايستد و هر كجا رضاى خداوند نيست از آنجا بگريزد . و هر چيزى كه از خداوند به وى رسد رضا دهد و مراد خويش اندر زير مراد خداوند به جاى ماند و مراد خداوند بر مراد خويش مقدم گرداند .
بزرگى را پرسيدند چگونه همىباشى ؟ گفت چنان كه همىدارد .
گفتند چگونه همىدارد ؟ گفت چنان كه همىخواهد . گفتند چگونه همىخواهد ؟ گفت مرا با خواست وى كار نيست .
و ديگر سر خويش جز به وى مشغول نگرداند و ديگر او را با خداوند وقتى باشد كه از آن وقت خويش هرگز جدا نگردد به ظاهر به خدمت و به باطن به مشاهدت ( و صلى اللّه على خير خلقه محمد و آله اجمعين ) « 1 » ابن عطا گفت رحمة اللّه عليه : تصوف آن است كه با حق تعالى مسترسل باشد و مسترسل آن بود كه هر كجا بكشد آنجا رود ، و بنده اين به جاى نتواند آوردن مگر به تسليم و آن كه بداند كه آن چه اندر ازل راندند به اضطراب وى نه افزايد و نه كاهد .
چون اين بداند مسترسل گردد . ابو يعقوب سوسى گفت رحمة اللّه عليه كه صوفى آن است كه او را ربودن نجنباند و جستن نرنجاند . يعنى اگر چيزى از وى بستانند اضطراب نكند و اگر چيزى به وى ندهند خويشتن را به جستن آن چيز نرنجاند . و اين بدان معنى باشد كه بداند كه آن چه از من بستدند آن من
هامش
( 1 ) - جملهء داخل پرانتز در متن خلاصه ظاهرا براى آن آورده شده كه كاتب نسخه ، اينجا را پايان باب قبل و آغاز باب بعد پنداشته است و چون به شرحى كه ذيل صفحات گذشته آمد چنين نيست و باب جديد مقدارى پيشتر از اين شروع شده است اين جمله در اينجا ضرورى به نظر نمىرسد .