نبود و آن چه مرا ندادند آن من نبود و بداند كه به چيز كسان خصومت كردن محال است و بداند كه حق تعالى صلاح وى از وى بهتر داند . گفتند مر شيخ جنيد را قدس اللّه روحه كه تصوف چيست ؟ گفت رسيدن سر به حق تعالى و اين نتوان يافتن مگر به فناى نفس از سببها . و اين به قوت روح توان كرد و آن كه با حق تعالى قايم باشد و قدم از حق تعالى نگرداند .
باز گفت شبلى را پرسيدند رحمة اللّه عليه كه چرا صوفيان را صوفى نام كردند گفت از بهر آن كه بدين رسمهاى موجود رسم گرفتند و وصف را اثبات كردند و اگر محو رسم را رسم گرفتندى نهندهء رسم ايشان گشتندى و اثباتكنندهء وصف ايشان بودندى . باز گفت شبلى معلول گردانيد صوفيان را اندر رسم ايشان و انكار آورد كه مر متحققان را رسم نباشد يعنى تصوف بىعلت است از بهر آن كه علت و رسم نهادى است بر آن ببايد رفتن و مر صوفى را رسم نهاد نباشد ، متحقق را بر آن خويش رفتن نباشد كه او تدبير خويش برداشته است و تسليم كرده تا آنجا باشد كه او را دارند ، چون راه پديد نباشد رسم چگونه باشد « 1 » .
گفت ابو عبد اللّه النباجى مثل تصوف مثل علت بر سام است به اول چون پديد آيد يافهگوى گردد و چون علت متمكن شود گنگ گردد .
باز گفت به اول حال از مقام خويش عبارت كند و از علم حال خويش سخن گويد باز چون كشف افتاد متحير شود و خاموش گردد يعنى تا از مقام و حال همى خبر دارد با خويشتن است از آنجا كه هست خبر دهد ، چون حقيقت حق تعالى مر او را كشف گردد حال و مقام خويش گم كند متحير و سرگردان گردد ، بيش مر او را وصف و عبارت نماند خاموش گردد .
باز گفت : سمعت فارسا يقول - هر آن وقتى كه غلبه گيرد خواطر نفسانى ،
هامش
( 1 ) - در التعرف ص 91 عبارتى از قول ابو يزيد آمده است كه در متن خلاصه و شرح تعرف وجود ندارد بدين شرح : قال ابو يزيد : الصوفية اطفال فى حجر الحق