ايمان باشد ترك وى كفر باشد و [ چون ] « 1 » اتفاق است كه [ بنده ] « 1 » به ترك طاعت كافر نگردد درست شد كه طاعت ايمان نيست . پس تأويل خبر آن است كه طاعات فروع ايمان است و طاعت ، طاعت نباشد بىتقدم ايمان .
باز ايمان به ذات خويش ايمان باشد بىطاعت و فروع . و ديگر اين اعمال طاعت دليل صدق باطن گردد و هر چه دليل چيزى گردد او را به نام آن چيز بخوانند ، اين همه زبان لغت و شريعت است . باز زبان اهل حقيقت آن است كه از ايمان مراد خويشتن سپردن است چون دل را از غير وى مسلم كند و به وى بسپارد ايمان دل حاصل آمد و آن نبود مگر به تصديق و چون زبان به وى مسلم كند و به وى سپارد ايمان زبان حاصل آمد و چون جوارح او را مسلم كند و به خدمت وى مشغول كند و از خدمت غير وى تبرا كند ايمان جوارح حاصل آمد پس نه معنى ايمان اعمال آن باشد كه ضد تكذيب باشد و ليكن چون مر او را اندر عقد قلب شركت نماند و اندر اقرار لسان و عمل اركان شركت نماند و به كليت خالص مر حق تعالى را شود ، جوارح وى هم چنان به صفت اخلاص موصوف گردد چون باطن وى يگانه مر حق را شود بىشركت [ و ] چون ظاهرش به وصف باطن گردد نام باطنى گيرد .
و گفت گروهى گفتند اصل ايمان اقرار زبان است با تصديق قلب و فرع وى كار بستن فرائض است يعنى اركان مسخر قلبند و قلب مسخر حق تعالى . به همان مقدار كه مر قلب را گردن نهادن مشاهدت باشد جوارح را انقياد باشد ، هر چند دل محبتر مشاهدت قوىتر و جوارح به طاعت شتابانتر . هر چند قلب شاهدتر ، جوارح خادمتر و هر چند قلب محجوبتر ، جوارح كاهلتر . و گفتند ايمان در ظاهر و باطن يك چيز است و آن
هامش
( 1 ) - با توجه به معنى و ص 33 ج 3 شرح تعرف كلمات لازم افزوده شد .