نيست به چه « 1 » درست گردد مر او را كه من وليم كه چون ولايت درست شود از مكر ايمن شود و چون ايمن شود ولى نباشد [ و ] اين تناقض باشد .
باز گفت اندر كتاب كه اگر روا نباشد كه مر دشمنان را علامتهاى ولايت باشد و نشان خصوص آنگاه بر ولايت هيچ دليل نماند پس واجب كند كه مر حق را هيچ دليل قايم نگردد . و اين دليل نيز هم ضعيف است از بهر آن كه ما دعوى كرديم كه كرامات اولياء هم چون مخادعات باشد و لكن ما علم ولى را بر آن كه من وليم منكر گشتيم . دشمن با مخادعات آرام گيرد و ولى با كرامات آرام نگيرد و نشان آرام ناگرفتن آن باشد كه نداند كه من وليم از بهر آن كه چون بداند كه من وليم با ولايت آرام گرفت [ و ] با اعداء برابر گشت .
اما دليل كه ياد كرديم دليل از بهر الزام حجت بايد يا از بهر صدق دعوى يا از بهر وجوب ايمان . و به ولايت ايمان آوردن واجب نيست و با كسى به ولايت خصومت نيست و مر ولى را دعوت نيست تا الزام حجت بايد ، مر ولايت را دليل چه به كار است .
باز شيخ فرمود رحمة اللّه عليه كه علامت ولايت نه از آن روى است كه آرايش ظاهر پديد آيد چون كثرت عبادات و ترك دنيا و آن چه بدين ماند ، و نيز پديد آمدن چيزى كه آن اختلاف عادات است چون قلب اعيان و رفتن بر آب و نوشتن زمين و آن چه بدين ماند . و ليكن علامت ولايت اندر سر باشد بدانچه حق تعالى پديد آرد اندر سر اولياى خويش بدان وجهى كه حق داند و كسى ديگر نداند .
هامش
( 1 ) - در اصل خلاصه : نيست چه و تصحيح با توجه به ص 33 ج 3 شرح تعرف صورت گرفته است .