بزرگ داشت گناه است در واجب شدن حق خداى تعالى و آن چه از آن نهى كرد .
و معنى اين جمله سخن آن باشد كه غالب حال اين قوم خوف باشد و بر خوف زيند و آن چه گويند همه از خوف گويند . باشد كه كسى را چنان وهم افتد كه ايشان اهل وعيداند ، نه چنان است . لكن دو چيز بينند : اگر گناه خرد است باز دارندهء آن گناه بزرگ است ، تعظيم خداوند ، گناه خرد را در سر ايشان بزرگ گرداند كه خوار داشتن جفا ، سبك داشتن امر است و بزرگ داشتن جفا ، بزرگ داشتن امر است .
ديگر معنى اين است كه ايشان به خداى عارفند اگر نه چنين بودى خصوص نام عارفى ايشان را فايده نبودى و هر كه به چيزى عارفتر از فوات او ترسانتر . و هر گناهى كه پيش آيد مىترسند كه نبايد كه سبب فراق اين باشد از بيم فراق آرام نيابد . علت خوف ايشان را از اين معنى باشد . و از اين نيكوتر هست و آن آن است كه مغفرت بر مشيت خويش بست و مشيت صفت وى است اگر بر شرطى بستى كه آن شرط به فعل بنده بودى آسان بودى ، بنده جهد كردى تا آن معنى را حاصل كردى تا مستحق مغفرت گشتى ؛ چون بر مشيت خويش بست و مشيت صفت او و بنده را به صفت راه نى ، بنده در خطر بماند اگر خواهد و اگر نخواهد در ميان خطر جز بيم روى نيست .
و هيچ گناه را صغيره ندارند مگر به نسبت كردن بعضى به بعضى و معنى اين سخن آن است كه هيچ گناه به نفس خويش صغيره نيست ، صغيره آنگاه گردد كه به ديگرى اضافت كنى تا در جنب او صغيره نمايد از بهر آن كه صغيره و كبيره از اسماى اضافتند ، اگر همه چيزها يكسان باشند هيچ را صغيره و كبيره نگويند باز چون متفاوت باشد آن را در جنب
خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: مجهول
ص١٢٩