تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
افتاد به ديدن شيخ و همهء خاطر متوجه آن داشتم . در حال ، يكى در خلوت بكوفت . برخاستم و در بگشادم . شيخ را ديدم ايستاده ، سلام كردم . جواب فرمود . و در اوّل كلمات آنچه اصل و فرع سؤال اين كمينه بود بىآنكه به زبان آورم جواب بيان فرمود و گفت : خاطر خوش دار و دل قوى دار و مردانه در كار باش كه ما حاضر « 1 » توايم و از تو غافل نيستيم ، و دور و نزديك و حضور و غيبت نزد ما يكسان است ؛ و هرگاه كه خواهى كه ما را بينى ، فى الحال پيش تو حاضر « 2 » شويم . ليكن ، بايد كه اين كلمات كه گفتم پوشيده دارى و با كس نگويى كه ما پيش تو آمديم ، كه چشم هيچ‌كس بر ما نيفتاده است . و حال آن بود كه آن شب ماهتاب بود و جمعى درويشان در آن سر راه كه نزديك در خلوت بود حاضر « 2 » بودند و هيچ‌كس شيخ را نديده بودند . و بسيار بود كه در شب‌هاى تاريك ، پاى برهنه آهسته به خدمت شيخ مىرفتم ، چنانچه آواز پاى نمىآمد ؛ هنوز بر در خلوت شيخ نرسيده بودم كه شيخ ، قدّس اللّه روحه ، از اندرون خلوت مىفرمود كه ناصير « 3 » درآى . و چون به اندرون مىرفتم و سلام مىكردم ، از كرامات شيخ تعجب مىنمودم . شيخ را آن نيز معلوم مىفرمود و مىگفت : تعجب مكن كه در و ديوار پيش درويشان چون آينه‌اى است ؛ و درويش آنگه به كمال رسد كه هرچه در هر دو جهان واقع شود بر وى پوشيده نباشد ؛ چنانچه شيخ ابو سعيد ابو الخير ، قدّس اللّه روحه ، فرمود كه ورقى از درخت نيفتاد كه ابو سعيد را از آن خبر نشد .

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از مولانا تاج الدين عبد الرحمن كه گفت : وقتى مرا تفرقه‌اى سخت و بارى عظيم در خاطر پديد شد . برفتم به خدمت شيخ تا او را اعلام كنم و مدد و معاونت خواهم . چون برفتم به خدمت شيخ و سلام كردم ، بىآن كه شرح حال خود گويم ، شيخ ، قدّس اللّه روحه ، كيفيت احوال من چنان‌كه بود ، من أوّله إلى آخره ، و جمله به شرح بفرمود ، و سبب [ و ] علت آن تفرقه و دواى آن علت
هامش
( 1 ) . در متن : حاضره . ( 2 ) . كذا فى الاصل . ( 3 ) . كذا فى الاصل .