تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
آمدند و جماعتى سواران به ديه ما فرستادند از براى علفه . و اهل ديه بدين سبب با ايشان ماجرايى پديد شد و يك تن از سواران را سر شكستند . ايشان برفتند و احوال خود با امير بگفتند . امير جماعتى سواران ديگر فرستاد تا اهل ديه همه را بگيرند . چون بيامدند ، اهل ديه همه رفته بودند ، مگر چهار تن كه نشسته بودند . هر چهار بگرفتند و پيش امير بردند . در حال فرمود برويد و ايشان را به قتل آوريد . و اين حال ميان پيشين و پسين بود . و ما را ببردند تا به قتل آورند . در راه كه مىرفتيم ، آواز داديم و گفتيم : يا شيخ امين الدين ، ما از جمله محبّان و معتقدانيم ؛ ما را مدد و معاونت فرماى تا از اين بلا خلاص يابيم . در اين بوديم كه سوارى از عقب ما به تعجيل بيامد و مژدهء خلاص ما آورد و گفت : چون شما را بيرون آوردند ، شخصى از در درآمد و شفاعت شما كرد و گفت : اين جماعت بىگناه‌اند و از جمله محبّان شيخ‌الاسلام‌اند . امير شفاعت قبول كرد و گفت : برويد و ايشان را خلاص دهيد تا بروند و هيچ [ از ] ايشان نطلبند . در حال ما را خلاص دادند و هيچ از ما نطلبيدند از بركات همت شيخ . چون ايشان حكايت سرگذشتهء خود تمام بگفتند ، من نيز حكايت شيخ ، كه از پيش ياد كرديم ، با ايشان بگفتم . همه از جان و دل معتقد « 1 » شيخ شدند و به كرامات و بزرگوارى او اقرار كردند ، رحمة اللّه عليه .

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از حاجى منصور كه گفت : در آن زمان كه امام المسلمين ، خواجه امام الدين محمد ، مدّ اللّه ظلاله ، به شيراز آمده بود و در رباط تيرگر ساكن بود ، روزى امير جلال الدين مسعود شاه ، عليه الرحمة ، به زيارت وى آمد و تواضع بسيار مىنمود ، و كثرتى تمام با او بودند . و در آن مجلس روى به قوم كرد و گفت : من از جان و دل مريد و معتقد « 2 » شيخ الاسلام شده‌ام و مريدان و متعلقان او دوست مىدارم ؛ و اين سخن بر گزاف و ريا نمىگويم و به تقليد و عادت مريد او نشده‌ام ، بلكه از روى تحقيق و كرامات مشهور و معاملات روشن كه از وى ديده‌ام بندهء
هامش
( 1 ) . كذا فى الاصل . ( 2 ) . كذا فى الاصل .