تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
مرا هزار و دويست دينار رايج آنجا فتوح پديد شد و به جمعيّتى تمام حاصل شد . باز به وطن خود رفتم .

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از سيد السّادات العارفين ، امير صدر الدين محمد ، دامت بركاته « 1 » ، كه شب‌هنگام ، در بندگى شيخ الاسلام بودم ؛ و شيخ از براى مهمى به بلد العتيق مىرفت و دو سه درويش در به بندگى شيخ بودند . بعد از نماز شام ، شيخ ، قدّس اللّه روحه ، فرمود كه مىخواهم كه تجديد طهارت كنم . درويشى برفت تا آب آورد از براى طهارت . شيخ را ديدم كه به هر گامى كه مىنهاد چشمهء آب از زير قدم او پيدا مىشد . مرا از ديدن آن تعجب آمد . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، روى بازپس كرد و در من نگريست و گفت : مراتب درويشان ماوراء اين است كه تو مىبينى . چون از مقامات و حالات ايشان خبر يا بى ، اين معنى بدانى .

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از درويش محمد مرودشتى كه گفت : روزى ، ميان پيشين و پسين ، به خدمت شيخ رفتم و سلام كردم . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : درويش محمد ، اين زمان جماعت ديه شما زحمتى دارند و همت و دعا از ما مىطلبند . من روى در خدمت شيخ بنهادم و گفتم : يا شيخ ، از بهر خداى ايشان را مدد فرماى . شيخ سر در پيش انداخت . پس ، سر برآورد و گفت : خاطر خوش دار كه دعا كرديم و [ خلاص ] ايشان را از حق تعالى خواستيم ، و دعا قبول افتاد و ايشان را از آن زحمت خلاص داد . بعد از چهار روز از خدمت شيخ اجازت خواستم و به پنج روز با وطن خود رفتم . چون به آنجا رسيدم ، اهل ديه مرا استقبال كردند و صدق و ارادت و اعتقادى تمام به ظهور آوردند . گفتم : شما را چه شد كه اين همه ارادت مىنماييد ؟ گفتند : نه روز پيش از اين ، امير جلال الدين مسعود شاه با جملهء نوّاب به مرودشت « 2 »
هامش
( 1 ) . در متن : دامت بركته . ( 2 ) . در متن : نيراودشت .