تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
چون مرا بديد ، دست فراز كرد و رختى از آن من بربود و در خانه رفت . من از عقب وى برفتم تا رخت خود بازستانم . آن زن در من آويخت و ، چنان‌كه عادت ذميمهء ايشان است ، مرا به خود خواند و چندان تملق و تقرب نمود كه به كل مرا از راه ببرد و عقل بر من متغيّر گشت و شيطان غلبه كرد و نفس راغب شد كه او را اجابت كند . در حال ، آواز شيخ ، قدّس اللّه روحه ، به گوشم رسيد به هيبتى تمام و گفت : اى منصور ، چه خواهى كردن ! حاضر باش ! چون اين آواز بشنودم ، لرزه بر اندام من افتاد و از آن خانه بيرون آمدم و آن رخت رها كردم و برفتم ، و از بركات شيخ ، قدّس اللّه روحه ، هيچ معصيت بر من نرفت .

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از حاجى جمال در قبله كه گفت : وقتى در عنفوان شباب داعيهء حجاز داشتم ، برفتم به خدمت شيخ و اجازت طلبيدم و عزم حجاز كردم . برفتم و حج گزاردم . « 1 » در وقت مراجعت ، در راه شام ، در ميان بيابان از قافله بازماندم ، هفت روز ، چنان‌كه از گرسنگى و تشنگى و خستگى به معرض هلاك افتادم . در آن زمان ، شيخ را آواز دادم و حال بازماندگى و بيچارگى خود عرضه داشتم و گريه و زارى بسيار كردم و استمداد همت كردم و گفتم : يا شيخ ، اگر عمر مرا به آخرت رسيده است ، اين‌قدر كسى گماشته كن كه شربتى آب به من دهد تا جان تسليم كنم . در آن حالت مرا خواب ببرد . ديدم كه شيخ ، قدّس اللّه روحه ، بيامدى و قدحى آب بياوردى و مرا دل‌خوش دادى . روزى ديگر ، سوارى عرب بيامد و مرا برگرفت و در پيش خود نشاند و به حىّ عرب برد و چند روز آنجا مراعات كردند تا باز حال تندرستى آمدم . آن‌گاه ، مرا برگرفتند و به معبر رسانيدند و ازآنجا به بغداد آمدم . روزى در كوچه‌اى مىگذشتم ، خانه‌اى در باز كرده بود . زنى از اندرون خانه مرا آواز داد . عزم كردم كه پاى اندرون « 2 » خانه نهم . دست مبارك شيخ ديدم كه از پيش خود كه به سينه من نهاد سخت . من از آن هيبت در اندرون خانه نرفتم و بازگرديدم .
هامش
( 1 ) . در متن : گذاردم . ( 2 ) . در متن : اندون .
مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 95 | محمود بن عثمان / منوچهر مظفريان