و اين احوال كه در اين سفر بر من گذشت هيچكس از آن واقف نبود و نيز با هيچكس نگفتم . چون به كازرون آمدم ، اوّل به خدمت شيخ آمدم و سلام كردم . مرا پيش خود بنشاند و اوّل كلمه كه فرمود اين بود كه گفت : در آن بيابان چگونه رستى از گرسنگى و تشنگى و مشقّت كه به تو رسيد ؟ مداواى تو بود ، ليكن تحمّل نداشتى و به فرياد آمدى . پس گفت : به هر صفت كه هست ، كار از شفقت درويشان مىرود ، كه اگر يارى در بغداد باشد و در اندرون مىرود كه ناشايست « 1 » افتد ، شفقت به كار آوردند و دست در سينهء او بازنهد و نگذارد در آن خانه در معصيت افتد . چون شيخ ، قدّس اللّه روحه ، اين كلمات بگفت ، مرا تحقيق شد كه شيخ در كل احوال از ما غايب نيست ، قدّس اللّه روحه .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از حاجى منصور كه گفت : در ابتدا كه به خدمت شيخ آمدم ، هم در آن زودى اجازت سفر كردم و به بغداد رفتم . شبى در كوچهء بغداد مىگذشتم ، زنى صاحبجمال پيش من [ آمد ] . نفس من مايل او شد . از پى او برفتم .
روى بازپس كرد ، چون مرا بديد ، دانست كه از پى او مىروم . مرا به خانهء خود برد و گوشهاى از براى من بپرداخت و با من موافق شد و مرا در آغوش گرفت . نفس بر من غلبه كرد ، خواستم كه قصد وى كنم . در حال ، دست مبارك شيخ ديدم با آستين خرقه ، كه هميشه پوشيده بودى ، بر سينهء من بازنهاد و به قوّتى تمام چنانكه مرا از نزد آن زن دور انداخت . چون آن حال مشاهده « 2 » كردم ، لرزه بر همهء اعضاى من افتاد و عرق از من روانه شد . و آن زن از حال من تعجّب مىنمود و مىگفت : تو را چه افتاد ؟ گفتم : از بهر خداى در بگشاى تا بيرون روم . آن زن بر من ترحّم كرد و در بگشود و بيرون آمدم ، و از بركات معاملهء شيخ ، قدّس اللّه روحه ، هيچ خطا بر من نرفت . به كنار دجله رفتم تا وضو سازم . شبى به غايت سرد بود . با نفس خود گفتم :
به غرامت آنكه تو را اين انديشهء ناصواب در خاطر پديد شد ، تن درده تا تو را در
هامش
( 1 ) . در متن : ناشاست .
( 2 ) . در متن : مشاهيده .