ميان اين آب سرد بدارم . همچنان با خرقه كه پوشيده بودم در ميان آب رفتم و تا صبح خود را در ميان آب دجله بداشتم . بعد از آن ، عزم كازرون كردم . چون به خدمت شيخ آمدم ، شيخ ، قدّس اللّه روحه ، به بليان مىرفت به زيارت شيخ عبد اللّه بليانى ، قدّس اللّه روحه ؛ موافقت كردم . شيخ برفت و زيارت گزارد ؛ و در وقت مراجعت ، شيخ سراج الدين بن شيخ عبد اللّه در خدمت شيخ الاسلام بود ، و شيخ او را تربيتى مىفرمود در باب شيخى و خانقاهدارى . در اثناى سخن فرمود كه هر آن شيخى كه مريدى از آن او در بغداد در مناهى شروع مىكند و نتواند كه از آن بازآورد ، بايد كه دعوى شيخى نكند . چون اين كمالات بفرمود ، روى با من كرد و نيز در من نگريست . من از هيبت شيخ و خجالت خود سر در پيش انداختم و كرامات شيخ به تحقيق معلوم كردم . چون شيخ به وطن خود بازآمد و به خلوت رفت ، برفتم به خدمت شيخ و خرقه از خود بازكشيدم و به غرامت بايستادم . بعد از زمانى ، شيخ مرا فرود آورد و خرقه باز در من پوشانيد و گفت : هر مريدى كه به خدمت شيخ آيد بايد كه در هر كجا باشد و هر نفسى كه از وى برآيد به يقين داند كه شيخ از آن حال واقف است و از احوال وى هيچ بر وى پوشيده نيست . بعد از آن ، گفت : آن انديشهء ناصواب تو را [ ا ] ز آن افتاد كه در ابتدا كه در خدمت درويشان آمدى زود سفر كردى و تأثير بركت صحبت درويشان هنوز در تو نرسيده بود . پس گفت : مثال مبتدى همچون شاخى است كه به نو مىنشانند ، و آن را پرورش بسيار بايد داد و محافظت تمام بايد كرد ، تا به تدريج ريشهء آن تمام به زمين فروبرده شود و به محلى « 1 » رسد كه از تندى باد و تيزى گرما و كيفيّت سرما و آفتهاى « 2 » ديگر خلاص يابد . چون اين كلمات بفرمود ، آنگاه مرا اجازت داد و بيرون آمدم .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از حاجى ناصر بن محمود كه گفت : يك بار ، به اسم اربعين در خلوت بودم و يك هفته بود تا شيخ را نديده بودم . شبى بعد العشاء ، مرا حاجت
هامش
( 1 ) . در متن : به محل رسد .
( 2 ) . در متن : آفتهاء ديكر .