تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
چون رستى و جواب منكر و نكير چگونه دادى ؟ گفت : چون منكر و نكير بيامدند و گفتند : من ربّك و ما دينك ؟ گفتم : يا عزيزان ، من به جز اين ندانم كه بندهء خداونديم و مريد شيخ امين الدين . چون اين بگفتم ، منكر به نكير گفت : بيا تا برويم كه چون نام شيخ امين الدين در ميان آمد ما هيچ كار با وى نداريم . اين بگفتند و مرا رها كردند و برفتند .

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از صالح مهرنجانى كه گفت : چون مرا داعيهء راه حق پديد شد ، فقيه محمود مهرنجانى مرا برگرفت و به خدمت شيخ آورد ، و توبه كردم و در خدمت شيخ به خدمتگارى درويشان بايستادم . چون دو سه روز برآمد ، روزى فقيه محمود گفت : دوش به واقعه ديدم كه مرا گفتند كه شما كه طالبان و سالكانيد حضور و حيات شيخ الاسلام غنيمت دانيد و هر كار كه خواهيد امروز در حيات شيخ بگذاريد كه عمر شيخ الاسلام ده سال ديگر مانده است ؛ و چون وى روى در نقاب آورد ، بعد از وى چون وى كسى ديگر نباشد به بزرگوارى و پيشوايى . درويش صالح گفت : آن روز كه اين واقعه از فقيه محمود بشنفتم تاريخ آن در جايى نبشتم ، تا آن روز كه شيخ ، قدّس اللّه روحه ، به جوار حق پيوست نگاه كردم و ده سال تمام بود .

حكايت

بندهء كمينه را [ استماع ] افتاد از سيد السّادات العارفين ، امير صدر الدين محمّد ، دامت بركته ، كه گفت شنيدم از پدر خويش ، سيد عزّ الدين ، عليه الرحمة و الرضوان ، كه گفت : در آن زمان كه به زيارت شيخ الاسلام آمده بودم ، مىخواستم كه احوال شيخ را معلوم كنم . چند شب بعد از تمامى اوراد ، به نياز از حضرت حق تعالى تمنّا مىكردم كه شمّه‌اى از حال و مقامات شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه ، مرا بازنمايد ؛ كه شبى بعد از اوراد ، به واقعه ديدم كه در منظر شمالى مسجد جامع مرشدى بودم . ديدم كه سقف آن شكافته شد و ازآنجا تا عرش انوار متصل بود و
مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 88 | محمود بن عثمان / منوچهر مظفريان