زلاجل « 1 » تسبيح ملايكه مىشنودم ، و از ثريّا تا منظر همه مورد سبز بود .
شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه ، ديدم كه از آن ممر از هوا درآمد و دو ستارهء روشن از پيش وى بودند . پرسيدم كه شيخ از كجا مىآيد ؟ گفتند : از مقام وصال ؛ و اين دو ستارهء روشن يكى شيخ مرشد است و يكى شيخ ابو سعيد خراسانى ، قدّس اللّه روحهما .
پس ، اشارت به شيخ الاسلام كردند و گفتند : حقّا كه امروز شيخ به حق اوست .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از درويش ابو سعيد بن شيخ ابو القاسم كه گفت :
شبهنگامى به خدمت شيخ رفتم ، و شيخ ، قدّس اللّه روحه ، روزهدار بود و كوزهاى آب در خدمت وى نهاده بود . و شيخ را وقت خوش بود و در حقايق و دقايق كلمات مىفرمود . آن كوزه در پيش شيخ بيفتاد و سر بنهاد و سر درباخت و بازنشست .
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، از ديدن آن تواجد « 2 » بيفزود و فرمود كه پيش درويشان افتادگى چنين بايد كرد كه اين كوزه بيفتاد و سر درباخت ؛ لا جرم ، او را حياتى به نو ببخشيدند و بازنشاندند . آنگاه فرمود كه اين كوزه شرفى دارد و به اسم تبرّك او را نگاه بايد داشت .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از درويش محمد بن عبد اللّه كه گفت : روزى ، در بندگى شيخ الاسلام بودم و به قريهء دريست مىرفت . چون از گازرگاه درگذشت و به چشمهء آب رسيد كه سر راه است ، گفت : مىخواهم كه تجديد طهارت كنم . برفتم و پارهاى آب بياوردم و شيخ به وضو ساختن مشغول شد . در آن زمان ، حال بر شيخ ، قدّس اللّه روحه ، غالب شد چنانكه از وضو ساختن بازماند ؛ و يك ساعت تمام در آن حال بود و آخر چون باز به خود آمد گفت : الحمد للّه ربّ العالمين . بعد از آن ، فرمود كه كسان
هامش
( 1 ) . اين واژه را در فرهنگها نديدم ؛ شايد شكل ديگر جلاجل باشد كه جمع جلجل به معنى زنگ كوچك است ( المنجد ) .
( 2 ) . وجد كردن ( فرهنگ فارسى معين ) .