خاطر بود ، و بدان سبب انكار در دل داشتم . شبى به واقعه ديدم كه به مسجد جامع مرشدى رفتم . نگاه كردم در آن منظر كه برابر روضهء مقدسهء مرشديه است ، عمّت أنوارها فى مشارق الأرض و مغاربها ، جماعتى بسيار ديدم كه حاضر بودى ، به صورت و به صفت صوفيان بودند . نزديك ايشان رفتم ، و مرا منع نكردند . شخصى ديدم كه حاضر بود و گروهگروه از آن صوفيان مىآمدند و آن شخص را بر دوش خود مىنشاندند و به آسمان مىبردند و بازپس مىآوردند . و كار ايشان اين بود .
خواستم تا آن را معلوم كنم ، پرسيدم از يكى كه اين قوم كيستند و اين شخص كيست ؟ گفت : اين جماعت كرّوبياناند ؛ و اين شخص شيخ امين الدين است كه مقبول حضرت حق تعالى شده است . و ايشان از حق تعالى اجازت خواستهاند و به زيارت وى آمدند و او را برمىدارند و به حضرت « 1 » حق مىبرند شفيع خود مىسازند . چون از خواب درآمدم ، هيچ انكار از آن در دل من نمانده بود و آن انكار به اقرار و عداوت به محبت مبذول گشته بود ؛ و از جملهء مريدان و معتقدان شيخ شدم ، قدّس اللّه روحه .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از مقرى حسام و جماعتى از درويشان بلد العتيق كه گفتند درويشى بود از اصحاب شيخ در بلد العتيق ، و او را جمالى حمّامى مىگفتند ، و در آنجا خدمت درويشان مىكردى . او را مرضى پديد شد . شبى در آن مرض به خواب ديد كه شيخ مرشد و شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحهما ، هر دو نشسته بودند و جماعت درويشان بلد العتيق در خدمت ايشا [ ن ] به پاى ايستاده بودند و شفاعتى از براى وى مىكردند تا شفا يابد . شيخ الاسلام مىفرمود كه شفا كردن از براى [ وى ] هيچ سود نمىدارد كه او را به آخرت مىبايد رفت و او از اهل آخرت است . روز ديگر ، اين واقعه با اصحاب بگفت ؛ و بعد از هفتهاى به آخرت رفت . مقرى حسام گفت كه در شب اوّل كه او را دفن كردند ، به خواب ديدم و گفتم يا جمال ، احوال بگو
هامش
( 1 ) . در متن : حضرة .