تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
آيد به خير ، إن شاء اللّه . « 1 »

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از چند تن از اصحاب شيخ عبد اللّه بليانى ، قدّس اللّه روحه ، مثل شيخ ابو القاسم و شيخ وجيه و شيخ محمد درقبله ، رحمهم اللّه ، كه گفتند روزى شيخ عبد اللّه بليانى ، قدّس اللّه روحه ، شيخ على ، رحمة اللّه عليه ، كه برادر وى بود ، بخواند و گفت : يا على ، برو و هزار دينار شكرانه بياور ، تا تو را بشارتى بزرگ بدهم . شيخ على پيش از چند مريد و معتقد شيخ عبد اللّه برفت و هزار دينار حاصل كرد و به خدمت شيخ عبد اللّه آورد و بنهاد . شيخ عبد اللّه ، قدّس اللّه سرّه ، گفت : بشارت باد تو را كه هر كار كه پدر ما ، خواجه امام الدين مسعود بليانى ، رحمة اللّه عليه ، در راه خداى كرد و هر حال كه او [ را ] بود و از آن ما و از آن تو ، همه به پسر تو ، شيخ امين الدين ، دادند ؛ و حق تعالى او را چنان مقامى بزرگ كرامت كند كه بيشتر اهل فارس ، خاص و عام ، از جان دل مريد و معتقد و دوستدار وى باشند و متابعت وى كنند و از وى برخوردارى يابند . و صدق فراست شيخ عبد اللّه چنان شد كه اهل فارس ، بلكه اطراف عالم ، هر كجا كه نام شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه ، شنوده بودند ، همه مريد و معتقد و دوستدار وى بودند .

حكايت

نقل است از شيخ عمر كافى ، عليه الرحمة ، و او از مريدان خاصّ شيخ عبد اللّه بود ، گفت : در وقتى كه شيخ امين الدين در سن دوانزده‌سالگى بود ، در شيراز تحصيل علم مىكرد . من در خدمت شيخ مىبودم . شبى به واقعه ديدم كه در خدمت شيخ بودم و به زيارت شيخ كبير ، ابو عبد اللّه خفيف ، قدّس اللّه سرّه ، مىرفتم . چون به گورستان در خفيف رسيدم ، دريايى عظيم ديدم ؛ و مىخواستم كه شيخ الاسلام را به رباط شيخ كبير برم و نمىتوانستم كه دريايى عميق بود . ديدم كه دستى از مزار
هامش
( 1 ) . در متن : اين شاء الله .