شيخ كبير ، قدّس اللّه سرّه ، دراز شد و شيخ را از كنارهء آن دريا برگرفت و به رباط برد ، و من تنها آنجا بازماندم . روز ديگر ، قصهء اين خواب با شيخ على ، كه پدر شيخ بود ، بازگفتم . فرمود كه آن دريا كه ديدى قطرهاى است از مقام شيخ امين الدين ، قدّس اللّه روحه .
نقل است از درويش ابراهيم بن همده كه گفت : به واقعه ديدم كه از آسمان اين ندا مىآمد كه شيخ امين الدين محبوب ماست در روى زمين ، رحمة اللّه عليه .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از مولانا سعيد الدين ، عليه الرحمة ، كه گفت : در عنفوان جوانى ، مرا عادت بود كه ، همچنانكه در زمان پسركى ، به خدمت شيخ مىرفتم ، شيخ را به عمّ مىخواندم . و هرگاه كه نام شيخ مىبردم ، عم بدان مقدم مىداشتم ، به قاعدهء قديمه همچنان مىگفتم . شبى به واقعه ديدم كه مرا گفتند كه بعد از اين شيخ را به عمّ مخوان . بلكه هرگاه كه نام شيخ مىبرى ، بگوى شيخ امين الدين سايهء خداى جلّ جلاله .
نقل است از حاجى جمال الدين محمود بن مؤيّد ، عليه الرحمة ، كه گفت كه مرا در حق شيخ الاسلام تصرّفى در خاطر پديد مىشد . شبى به واقعه ديدم جماعتى بزرگان دين در خدمت شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، بودند و به اتفاق از مسجد جامع مرشدى بيرون مىآمدند و از براى ايشان اسب بازداشته بودند تا همه سوار شوند . و شيخ الاسلام در ميان ايشان بود و هيچ كدام سوار نمىشدند و موقوف بودند تا شيخ مرشد سوار شود . شيخ مرشد فرمود كه اوّل شيخ امين الدين سوار شود ، آنگاه ما سوار شويم . شيخ الاسلام از جهت آداب توقف مىنمود . شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، بازوى شيخ الاسلام بگرفت و بر اسب نشاند ، آنگاه خود سوار شد . چون اين خواب بديدم ، مرا معلوم شد كه مرتبت و عزّت شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه ، در ميان كبار اوليا در درجهء كمال است .
نقل است از فقيه اسماعيل دينكى كه گفت : مرا در حق شيخ الاسلام تصرّفى در