حكايت
بندهء كمينه شنفتم از درويش محمد بن عبد اللّه ، كه گفت : روزى به سر روضهء شيخ الاسلام رفتم و زيارت كردم و بنشستم و به خواندن سورة الأنعام مشغول شدم .
چون به اين آيت رسيدم :
« وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ »
اينجا سهو كردم و بخواندم :
لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ
( انعام : 70 ) . چون سورة الأنعام تمام بخواندم ، برخاستم به خلوت رفتم . در آنجا خواب مرا ببرد . ديدم كه شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه ، بيامدى و جامعى قرآن در دست داشتى و گفتى : بخوان آيت
« وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً
. بخواندم چنانكه خوانده بودم تا اينجا كه ليس لها من دونه . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : بيا و در اين جامع نگاه كن و بنگر كه چنين نبشته است :
« لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ »
. نگاه كردم و چنان نبشته بود كه شيخ ، قدّس اللّه روحه ، مىفرمود . چون از خواب درآمدم ، احتياط كردم ، چنان بود . و من مدتى بود كه در اين آيت سهو مىكردم و نمىدانستم ، تا آنكه شيخ مرا بازنمود و از بركات كرامات و معاملات شيخ ، آن را معلوم كردم و بعد از آن به سهو نخواندم .
حكايت
بندهء كمينه شنفتم از حاجى جمال خاموش كه گفت : بعد از وفات شيخ ، پارهاى زمين به غلّه مزروع كرده بودم ، و هر روز مىرفتم و آن را محافظت « 1 » مىكردم . و در آن نزديكى خانهاى بود و هر روز به در آن خانه مىرفتم و پارهاى آب از بهر طهارت مىخواستم . و در اين خانه زنى صاحبجمال خوش باش بود . روزى به طلب آب رفتم ، آن زن را بديدم ، و از ديدن وى تفرقه در خاطرم پديد شد . چون وضو بساختم و نماز چاشت بكردم ، به خواب رفتم . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، به خواب ديدم كه از آن خانه بيرون آمدى . چون مرا بديدى ، به دست اشارت كردى و گفتى : زينهار تا از اين خانه احتراز كنى و ديگر به در اين خانه نروى . چون از خواب درآمدم ، مرا يقين شد
هامش
( 1 ) . در متن : محافطة .