حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از حاجى ابراهيم ، كه خادم درويشان بود ، كه گفت :
روزى ، در خانقاه آرد نبود از براى نان پختن ، و يك خلوار « 1 » گندم بود و درازگوش نبود كه آن را به آسيا بردى . برفتم به سر تربت شيخ ، قدّس اللّه روحه ، و حال بگفتم و مدد خواستم « 2 » ، آنگاه بيرون آمدم تا بروم شهر و چهارپاى طلب كنم كه گندم به آسيا برد .
چون پارهاى برفتم ، شخصى ديدم كه از شهر مىآمد و بر استرى نشسته بود . چون به من رسيد ، فرود آمد و گفت : اين استر آوردهام كه امروز كار درويشان كند . پس گفت :
امروز بىكار نشسته بودم ، اين زمان مرا در خاطر افتاد كه اين استر پيش درويشان بايد برد تا امروز كار درويشان كند . آن استر برگرفتم ، به آسيا فرستادم ، و هم در روز بازآمد . و از كرامات شيخ متحيّر بماندم كه در فور مدد فرمود ، قدّس اللّه روحه .
اين دو سه حكايات ، از براى تبرّك در اينجا ياد كرده شد ؛ باقى حكايات در كرامات بعد از وفات شيخ ، قدّس اللّه روحه ، در كتاب جواهر مكتوب است . و باللّه التّوفيق و به نستعين .
هامش
( 1 ) . خروار .
( 2 ) . خاستم .