نگفتى ؛ و هرگاه كه اين مرض پديد مىشد ، از اصحاب پوشيده مىداشت . و بسيار بودى كه در اين مرض بودى ، و خواجه امام الدين محمد ، مدّ اللّه ظلاله ، بيامدى و شيخ آن مرض از وى پوشيده داشتى و گفتى اين خبر با وى مگوييد تا خستهخاطر نشود . و اين كمينه ، بدين موجب كه ياد كرده شد ، تا ساعتى از پيشين گذشت صبر كرد و اين احوال پنهان داشت . چون طاقت نماند ، درويش به تعجيل فرستادم به خانقاه قديم تا خواجه امام الدين محمد ، دامت [ بركاته ] ، [ را ] اعلام دهد تا بيايد و شيخزادهء اسلام سيّدى ، محبّ الدين ، دامت بركاته « 1 » ، طلب دارد . چون باز به خدمت آمدم ، ديدم كه شيخ ، قدّس اللّه روحه ، مخاطبتى داشت از جانب دست راست و كلمهاى مىفرمود ، چنانكه « 2 » با كسى سخن گويد . اما هيچكس نمىديدم . و باز ملتفت جانب چپ مىشد و همچنين و بدينطريق كلمهاى مىفرمود . و اگرچه ظاهر مىگفت ، فهم نمىشد كه چيست كه مىفرمايد . و سؤال كردن از آن ترك ادب داشتم . بعد از آن ، قدّس اللّه روحه ، چنانكه نشسته بود ، روى به قبله حركت « 3 » طرفين مىفزود ؛ و چنانكه عادت وى بود كه در زمان سماع و وقت تواجد ترنّم فرمودى ، همچنان « 4 » در تواجد بود و ترنّم مىفرمود . بعد از لحظهاى ديگر ، به دعوات خواندن مشغول شد . چون كار به آخر رسيد ، فرمود كه ياران و دوستان را از ما سلام برسان .
آنگاه به ذكر مشغول شد . در اين حالت ، خواجه امام الدين محمد ، مدّ اللّه ظلاله ، از در درآمد . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، دست مبارك به گردن او انداخت و گفت : تو را وداع مىكنم و به خداى مىسپارم ، و جاى ما به تو دادند . ديگر به ذكر مشغول شد ؛ و در آن حال ، به حضورى تمام سر مبارك فروآورد به طريق سجده و داعى حق را اجابت فرمود و
« فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ »
( القمر : 55 ) وطن ساخت و جان و دل از اين عالم بپرداخت . سقاه اللّه تعالى زلال عرفانه و سلسال وجدانه . و عالمى مريدان مخلص و محبّان معتقد و دوستان صادق از آب حيات محروم مانده و در آتش مصيبت سوخته و در خاك تيره نشيمن كرده ، كه جز باد به دست نمانده بىمرشد و پيشوا رها
هامش
( 1 ) . در متن : بركته .
( 2 ) . در متن : چنانك .
( 3 ) . در متن : حركة .
( 4 ) . در متن : همجنان .