ظنّ اين كمينهء خاكى بدان نشد كه شيخ اين وصيّت در حقّ خود مىفرمايد ، بلكه چنان دانست كه نصيحتى و تربيتى كه هميشه اصحاب را مىفرمايد بدان قاعده است . بعد از آن ، دو روز ديگر ، كه روز سهشنبه بود ، جملهء روز ارباب حاجات ، به قاعدهء همهروزه ، به خدمت شيخ مىآمدند و هر حاجتى كه داشتند عرضه مىكردند ؛ و شيخ ، التماس ايشان مبذول مىداشت ، چنانكه در آن روز چند بار مكتوب از براى مهمّات ايشان نبشته بود . بعد العصر ، خواجه امام الدين محمد ، ضاعف اللّه جلال قدره ، به قاعدهء همهروزه كه بعد العصر خدمت شيخ مىآمد ، و شيخ ، قدّس اللّه روحه ، تا وقت غروب آفتاب او را وصيت مىفرمود در مصالح امور خانقاه و شرائط « 1 » و اركان آنكه چگونه نگاه بايد داشت و دعوت كردن خلق به خداى چگونه بايد كرد و ايشان را چگونه توبه بايد داد . و شيخ ، قدّس اللّه روحه ، در اين وصيتها كه مىفرمود خوش و فارغ نشسته بود و او را هيچ مرض نبود . و خواجه امام الدين محمد ، مدّ اللّه ظلاله ، از آن وصيتها كه شيخ او را مىفرمود نيز چنان معلوم كرد كه شيخ به قاعدهء قديمه نصيحتى مىفرمايد . چون به وقت شام رسيد ، شيخ دعايى بفرمود و خواجه امام الدين محمد را وداع و او را اجازت فرمود و برفت . آنگاه ، اين كمينه به ميان درويشان رفت . و مرا عادت چنان بود كه در سحرگاه به در خلوت شيخ مىرفتم و به ذكر مشغول مىشدم و منتظر صبح مىبودم ؛ چون صبح پديد مىشد ، اعلام خدمت شيخ مىكردم . صباح چهارشنبه كه در اندرون خلوت شيخ رفتم ، درويش محمود ابراهيم ، كه آب طهارت شيخ آورده و هميشه در پس در خلوت « 2 » شيخ نشستى ، گفت : دوش ، بعد العشاء ، آن مرض كه گاهگاهى شيخ را پديد مىشد روى نمود ، و شيخ همچنان در آن است . بايستادم و نماز سنّت بهجاى آوردم و گوش داشتم تا شيخ از نماز سنت و دعا فارغ شد .
آنگاه ، شيخ مرا آواز داد . رفتم و سلام كردم . فرمود كه دوش از آن مرض زحمت يافتم ، اما شكر حق تعالى ، الحمد للّه ربّ العالمين ، كه صبحى مبارك است . خواست كه برخيزد و نماز از قيام كند ، گفتم : اگر شيخ مصلحت فرمايد ، نماز از قعود گزارد « 3 » ، تا
هامش
( 1 ) . در متن : شرابطه .
( 2 ) . در متن : خلوة .
( 3 ) . در متن : گذارد .